خرید بک لینک
آن هرزه نگاهی که مثل شهاب
به رس بلور تو افتاد
شهاب نبود
نیزه بارانی بود به قلب من
حال مشکل این است
قلب نیزه خورده را
با چه روی به تو دهم

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: پنجشنبه 31 تير 1395 ساعت: 20:24

زندگی جدی نیست
زندگی سایه گه مرگ به صد تصویر است
زندگی خواب شباویز به صد تعبیر است
خیمه شب بازی نیست
همه اش تقدیر است
ما فقط سربازیم
خود فرمانده حواسش جمع است
بی جهت سر نخوریم
پی ژرفای لجن

زندگی خالی نیست
این تهی گه که تو بینی همه از تدبیر است
زندگی شام به سر منزل یک مسکین است
زندگی لحظه ی غالب شدن تسلیم است
همه از تکوین است
یک نفر نور و تو ظلمت
همه اش هم این است

زندگی را باید
به سرانگشت نگه داشت مبادا روزی
مثل یک خاک کویری که ز کف سر بخورد
ما ز کف سر بخوریم

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: پنجشنبه 31 تير 1395 ساعت: 20:24

مردم ، ملل و ملت ، اقوام و ادیانها
این جمع مکسر شد دردی به دورانها

هر چند ز یک نوریم اما نه یکرنگیم
از نسل منشوریم ، تندیس الوانها

گرچه من و تو مائیم ، تا ما تماشائیم
در سیل شویم غرقه حظ نبرده بارانها

در کثرت آرا، حرفی ز وحدت نیست
گم کرده ره تنها ، حراف حیوانها

گمراه نمی یابد هیچ مقصد و ماوا
با این که او برده ، رنج مغیلانها

تغییر که لازم شد ، از اَنفُسِهِم باید
این آیه از رعد و ثبتست به قرآنها

ظلم بیحساب کردیم، ما بر کتاب دین
یک روز به عقد ما، سالها به چمدانها

قرآن یعنی خواندن، اما نمی خوانیم
گاهی کمی خوانیم، آن هم به بیجانها

چوپان و سگش هستند دزدان این گله
گیرند سراغ از گرگ، باز گروه نادانها

این رشته دراز و این قصه گرانست
سر می دهد بر باد ، یا تن به زندانها

علی اسماعیلی ، ۲۸ تیرماه ۱۳۹۵

https://telegram.me/heiich

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: پنجشنبه 31 تير 1395 ساعت: 20:24

خورشید از دو چشم تو دزدیده نور را
آتش زده است برق نگاه تو طور را

خالق کشید خط لبت را و بعد از آن
در شرح آن نوشت برایم ، زبور را

قد میکشید وسوسه ی بوسه بر لبم
میریخت روی شانه که موهای بور را

ای ماه روی سینه ی دریا خزیده ام
انداختم ،به قصد شکار تو تور را

ما چشم خورده ایم،دعا کن عزیز من
لعنت کند خدا همه چشمان شور را

با عشق، فاصله است، بهمراه شوق، غم
از ما گرفت، لحظه ی خوب حضور را


#قاسم_قاسمی_اصل

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: پنجشنبه 31 تير 1395 ساعت: 20:24

یه ژست تکراری، شبارو بیداری؟
عمر منم رفته، آخه چه اصراری؟
بودم بدون تو،حتی کناره تو
رفتی و آخر شد ،شکسته تکراری

هرروز بعدتو ساعت پریشونه
عقربه ها هیچوقت رو شیش نمیمونه
وعده دیداره،این ساعت سنگین
یمدته این کبک، خروس نمیخونه

یک روز بعد تو گم میکنم رامو
تنها میشم بازم ،با هجوای کامو
من عاشقم عاشق، آهنگامو گوش کن
بارفتنم اینبار به کی میدی جامو؟

هرروز بعد تو ،دیدی چه حالیم؟
من از وجود تو خالیه خالیم
از رفتنت اینبار نبضم نمیزنه
مثه یه تارو پود ،رو داره قالیم

هرروز بعد تو ،یادم بمون بازم
من با بدی هاتم،رویامو میسازم
هرچیزیم بشه،هر جوریم باشم
حتی تو اوجمم من به تو میبازم

یک روز بعد تو گم میکنم رامو
تنها میشم بازم ،باهجوای کامو
من عاشقم عاشق،آهنگامو گوش کن
با رفتنم اینبار به کی میدی جامو؟
HeartHeart

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: پنجشنبه 31 تير 1395 ساعت: 20:24

من به هواي تو هوائي شدم از سر عشق تو خدائي شدم
باد مرا سوي توام مي كشاند شعله عشقت به دلم مي نشاند
سوختم و آتش قلبم چنان سوخت زمين و همه آسمان
آه نيستان دل ما را گرفت در كف بحر دُرّ به صدف جا گرفت
ظلمت و تنهائي و بي دلبري كرد بپا برزخ و هم محشري
عشق چو صياد چنان باز كرد اين گره كورم و اعجاز كرد
گفت كه مُوتُوا، تَمُوتُوا رِسد زنده دلم چون كه هَمو مي رسد
سنگ بنا كرد به حوّا ،عشق چون به شِمالَم بكشد پا، عشق
مهره بدستي و تو كه صادقي هست عتابي كه چرا عاشقي؟

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: پنجشنبه 31 تير 1395 ساعت: 20:24

نگام مجنون و بیماره
لبام لیلایِ بی تابه
دلم سرشاره از نفرت
شبا از عشق بی خوابه

مثه فرهاد توو کوهِ مرگ
گرفتارم به عشق و درد
نه آرش می شه اسطوره ام
نه اون که مُرده مثله مَرد...

شبیهِ عشقِ نافرجام
غریبَم حتی توو شعرام...
نمی فهمم در این حد که
واسه ام... تحمیلیِ فکرام...

تَهِ آزادیِ مشروط
فقط نفرین توو دردامه
تَهِ این قصه ها آخر
همه زَخماس که همرامه

به دیوار تکیه می کردم
که انگار قلبمه دیوار...
همیشه سهمِ دردام بود
یه خودکار با یه نخ سیگار...

تو که پا می دی دردامو
می خوام از هم بپاشی تو
می خوام جوری تموم شی که
توو فردامم نباشی تو

همه ش هذیون پِیِ هذیون
توو بی مرزیِ سرگردون
دقیقاً فالِ من نحسه...
توو حافظ باشه یا فنجون...

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: پنجشنبه 31 تير 1395 ساعت: 20:24

نبودنت
خودش غروب جمعه ایست
با هفت شنبه های بی شعری
چه کنم؟!

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: پنجشنبه 31 تير 1395 ساعت: 20:24

آنقدر که مومن آمدنت هستم
پس چرا
بهشت وصالت را دریغم میکنی؟!

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: پنجشنبه 31 تير 1395 ساعت: 20:24

آنقدر درعشقت کورم که
روشن دل وصالت شده ام

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: پنجشنبه 31 تير 1395 ساعت: 20:24

وقتی میروی
حتی چتر هم پناهم نیست
باران پناه اشکهایی میشود
که دوست ندارم
دیده شوند
دوست ندارم شب وخیابان خیس
آب شدن
و شکسته شدنم را ببیند
بی تو هیچوقت پناهی
بجز باران
برای مخفی کاری اشک هایم
ندارم
شاید اینطوری
قدم زدن زیر شلاق باران
با دلی محکوم به شلاقی ابدی
عاشقانه ترین
هجران باشد

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: پنجشنبه 31 تير 1395 ساعت: 20:24

حال من طوفانی
زورقم بشکسته
عشق تو گرداب و
خسته ام، من خسته

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: پنجشنبه 31 تير 1395 ساعت: 20:24

[img][تصویر:  pymi_72617_406403502789799_1550602820_n.jpg][/img]


عشق هیچ وزنی ندارد
وعرفان
تسلایی بر من
دنیایم همین بود
خلاصه در خدایی کنارم با
سیگاری گوشه ی لبش...
در ساعتی پنهان
سه و سی دقیقه ی
بامداد
و فرشته ای با ایمان شیطان
بوسه ی سرد
مرگ
به معجزه ای شبیه ...

مانند سگی پاچه گیر
مانند لبخند مشترک من و تو
در (س ک س) *
و
تداوم ناگسستنی سفلیس
در شهو تی
با شعر
در
اتاق بعدی
تخت بعدی
زن بعدی

مازوخیسم پسامدرنیسم
درشئی فرورفته
در افکار نیمه عریانم
به پارگی شان
و دوخته شدنهای تکراری شان

بازمیگردم
به انجا که صندلی های زرد
بوی امونیاک ادرارو
شب مستی های هر شب
از کنار چشمانم این بالا
روی دستانی که میگویند
لااله الا الله
به پیش تر
انجا که درون نطفه ای ازشهر
درگوشه ی
پر درد این خیابانها
(فاح شه ای)* ایستاده
به شکهایش خطوط سیاه
دور چشم می کشد

دنیایم همین بود
چه ترش بوسه ای سرد
وقتی بیدار شوی
دیگر نه منم نه خدایت
حتی پاکت سیگارت را
با خود برده ایم....

_______________________

پ ن : * متاسفام که مجبوریم این کلمات رو تکه پاره بنویسم ...
تا شاید شعری دیگر...و..او

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: پنجشنبه 31 تير 1395 ساعت: 20:24

تکرار بار ششصدم اشتباه من
لغزید روی گونه ی سرخم نگاه من

رقص سفید پیرهنت با هجوم باد
گم می شود میان لباس سیاه من

تا خاطرات کهنه ات امشب مرور شد
راه جنون گرفت غم سر به راه من

من اعتراف می کنم او را ......چطور رفت..

*****
جای خلاصه گفتنم و اختصار نیست...
یک جرعه مثنوی! به غزل اعتبار نیست!

*****

امشب دوباره شد شب بی نقص ما دوتا
کامل ترش کنیم؟ بیا...رقص ما دوتا..

امشب دوباره چشم جهان خیره شد به ما..
رویای جاودانه شدن چیره شد به ما..

من از مسیر عشق تو تا اوج می پرم
یک قطره ام،به لطف تو با موج می پرم!

پایان نا تمام تمام عذاب ها !
تنها پری رد شده از مرز خواب ها !

تا نای آخر قلمم،خوب من! بمان !
تا انتهای کاغذ مرطوب من بمان..


*****

کم کم هجوم تلخ حقیقت شروع شد:
[خورشید را که عاقبتی جز غروب نیست!]
دلشوره های قبل خیانت شروع شد:
[شستم خبر شد عاقبت قصه خوب نیست]

تا بوسه هات رفت پی سر سری شدن،
از تو حواس پرتی و از من جری شدن..

_ گفتم اگر دوباره دلش را به من سپرد
تا آخرین دقایق عمرم صدف شوم!
در قعر باتلاق و یا برکه ای عمیق،
از او مواظبت بکنم تا تلف شوم! _

(هرگز به نام عشق تعدی نمی شود!)
گفتم چه خوب! مسئله جدی نمی شود..

با عشق تو معامله کردم، مرا ببخش!
از سردی ات ،اگر گله کردم، مرا ببخش!

باید مسیر پر زدنت را عوض کنم ..
این عطر روی پیرهنت را عوض کنم..

این جاده را به پای تو پیوند می زنم
اعجاز عشق را به دمت بند می زنم..

با هر بهانه و کلکی مست می شوم
الکل نخورده ام، الکی مست می شوم!

من مست می شوم که وبالت شوم دمی
شاید شریک خوبی حالت شوم کمی

با من تمام فاصله هارا قدم بزن!
احساس ته نشین شده ات را به هم بزن!

*****
تا شور عشق در دل تو چون رسوب شد
دل در برابرش سپر انداخت...خوب شد؟

راضی شدی بلورِ از الماس سخت تر؟
این حق پیکر نتراشیده ام نبود!

ناقوس مرگ و خاتمه ات را شنیده ای؟
فریاد های فاطمه ات را شنیده ای؟

دیگر به بغض ساده تلنگر نمی زنم..
دیگر به جان ثانیه ها غر نمی زنم..

قدری هنوز فاطمه مانده، اگر چه کم..
دیگر به دست و پای غرورم نمی چکم!
*****


ره دادنش به سفره قلبت مبارک است..!
چاقو زدن به حفره قلبت مبارک است!

*****

رویای جاودانه شدن را به هم زدی...
قانون "دیگری قدغن" را به هم زدی...
"مقتولتن قَتِل قَتِلاتن" چه ساده تو..
دنیای شاعرانه ی من را به هم زدی...!


_____________________________________

پ.ن:
دوست داشتن من خاصیت توست!
می خواهی من را دوست نداشته باشی؟
این را که همه بلدند..!

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: پنجشنبه 31 تير 1395 ساعت: 20:24

خانه
گرم حادثه بود هنوز
کوچه
در تسخیر باد و برف وسوز
در آستانه درب
گریه می کردند
اندوه رفتن رد پایی بر برف را
چشمان خاطره اندوز

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: پنجشنبه 31 تير 1395 ساعت: 20:24

با « خیر » ٬ تو سوز را به ساز آوردی
خوابی که مرا نبرده باز آوردی

من دو به شکم به حرف قلبت شاید
عمق سخنت « بلی » ست ٬ ناز آوردی

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: پنجشنبه 31 تير 1395 ساعت: 20:24

ان لحظه که از امدن او خبر امد
درسینه ی من شور وامیدی دگر امد
در اوّل ره ،بس که در باغ نشان داد
گفتم به دلم دوره ی حسرت به سر امد
او امده تا مایه ی امید تو باشد
بر حال تو و کار تو تدبیرگر امد
یک عمر اگرخسته ز تکرار خزانیم
این بار دگر فصل بهار از سفر امد
دل گفت که بیهوده به پای که نشستی
ردشد اگر از خاطرمابد ،بتر امد
امّید به سر سبزی گلزار ندارم
چون باز به مهمانی گلها تبر امد
بیداد در اینجاخبر از صبح و سحر نیست
شب رفت اگر،باز شبی تیره تر امد

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: پنجشنبه 31 تير 1395 ساعت: 20:24

آن یار ما آن نازنین دلدار ما
شد در دمی از کف برون
رفتش پی آن دیگری
بشکست عهد و نام ما
بلبل بودیم در باغ او
خوش لحن از دیدار او
پروانه وار در گرد او
او سوخت بال، پرواز(باز) ما
هی گفتمش ای نازنین
مشکن دلم تو اینچنین
ترخند بزد ،گفتش برو
در آینه، خود را ببین
این من کجا ، آن تو کجا
آن یار نو پایم کجا
چون گفت من را اینچنین
چونان یخی نقش بر زمین
آنی شدم گرم و روان
در پای آن گل نازنین
تا باز نازش بیشتر
رنگ رخش گلگون تر
طعم لبش شیرین تر
در پیش آن یار دگر
بعد از صباحی چند،باز
او را بدیدم در گداز
پژمرده و با حال زار
آمدم کنارم بیقرار
بنشست او، در روبرو
چشمم گره در چشم او
گفتش منم دیوانه ات
در عشق تو ،راهم غلط
این بار ، من پروانه ات
جلدم بر روی خانه ات
عفم کن و راهم بده
با باده ای ،جانم بده
مست و خراب روی تو
سر می نهم بر کوی تو
گر تو برانی از برت
کی پرکشم از بام تو
او هی بگفتا اینچنین
غلتان ز چشم، اشک بر زمین
گفتم بس است ای نازنین
بازم مزن، دل بر زمین
عاشق بودم من بهر تو
هستم هنوزم یار تو
آن دل که بردی پیش تر
دیگر نزن تو نیشتر
این سوز تو،سوز من است
نغمه جان سوز من است
یارت بوم ،یارم بمان
همواره همراهم بمان

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: پنجشنبه 31 تير 1395 ساعت: 20:24

یک شبه قارون تر از قارون شدی ، بی اعتبار؟!
جیب مردم را زدی آخر، خبیث نابکار؟!

کدخدا را دیده و ده را چپاول کرده ای؟
یا نهانی با نگهبانان تعامل کرده ای؟

تخم از ما بهترانی ، ای حرامی دم کلفت!
که این چنین دایم طلب کاری و مست پول مفت

در تقلب صاحب سبکی و استاد تمام
در تعهد تابع نفسی و نامعقول و خام

جامعه آلوده گشته از تنفس های تو
راز خوشبختی) = جامعه __ تو

بار خود را بسته ای، حالا برو تا باز ،ما
جمع سازیم از برای سارق بعد از شما

البته منظورم از سارق یل شبرو نبود
چون یل شبرو فقط اموال ما را می ربود
*
*
*
داس از دست رعیت لحظه ای نفتاده است
برکت کار رعیت را به خان ها داده است؟

قشر زخمت کش چرا دایم ضعیف است وفقیر ؟
یا چرا کلاش ها پیوسته پروارند وسیر؟

دزد گیر دهکده عمدی ز کار افتاده است
پس امین دهکده یا بی شرف یا ساده است











برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: پنجشنبه 31 تير 1395 ساعت: 20:24



يه لحظه به من گوش بده ، با تواَم!
حواست رو باز پرتِ رفتن نکن!
همه زندگيم مونده رو دست تو
خيال منو تختِ رفتن نکن!


خيال منو تختِ رفتن نکن!
نرو، دل نکن، جا بمون ازقطار
همه غربتِ جاده رو دوشمه
توهم غصه رو غصه ي من نذار!


منی که سراپا پرم از هوات
زمین میخورم از کنارم بری
چه بي منطقي وقتي جای منم
از احساسِ مابينمون میگذري!


زمستون کجا توو دلت خونه کرد؟
که یک مرتبه گرم رفتن شدی
کنارم نباشی تمومم،بفهم!
چرا داری دل میکنی بیخودی؟


نگاه کن به چشمام شده واسه تو
يه شومينه ي امن و بي واسطه
تو دلشوره هاتو به آتيش بزن
خيالت رو گرم کن به اين رابطه


خدا رو چه ديدي شايد پيشِ من
بیفته تبِ خستگی از سرت
شايد روزي از اسمِ من پربشه
جاي نقطه چيناي توو دفترت...

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: پنجشنبه 31 تير 1395 ساعت: 20:24

اسمان خاکستری بود بارن تندی میامد اسمان فریاد میکشید نعره میزد زمانش رسیده بود
پدر با عزمی راسخ تصمیم گرفته بود و نمیتوانست هیچ استثنایی قائل شود وگرنه خودش میماند و حرف های بقیه ک ب سرش میریختند مادر با چشمان خیس التماس میکرد ک این بار عهد را بششکند سنت را نادیده بگیردولی پدر با بغض ی از درون و ظاهری بی اعتنا میگفت نه این رسم از اول میان ما بوده و تا بعد از ماهم باید باشد
مادر میگفت بعد از چند بار بعد از چند سال بعد از چند فررزند بگذار این یکی بماند اینبار نمیتوانم شاهد این کار باشم
ولی پدر میگفت اگر نمیخواهی شاهد باشی اگر نمیتوانی ببیینی برو بخواب فردا همه چیز از نو شروع میشود باید این هم مثل بقیه مرد شود باید....
مادر حرف پدر را قطع کرد باید چه؟باید بزرگ شود؟ب چ قیمتی؟اگر خواب دوای درد بود حاظر بودم تا ابد ب خواب بروم اماااا حرفش را قطع کرد و رفت ب کنجی و خوابید
پسر ب خانه امد مادر را دید ک خوابیده و پدر هراسان قدم میزند پدر وقتی متوجه حظور پسر شد گفت تا الان کجا بودی مگر نمیدانی امروز چ روزی است؟پسر پدر را در اغوش کشید و گفت پدر روز اول پروازم بود و داشتم میان درختان شکار میکردم اما شکار کوچکم از دستم فرار کرد باران کا را سخت کرد و گرنه میگرفتمش
پدر اشک چشمانش را طوری ک پسر نبیند پاک کرد و محکم گفت باید بروی زمانش رسیده.
پسر:مثل تمام برادرانم؟ از صبح هوا سسنگین است میدانستم اما فکر میکردم دیگر این ماسسئله تمام شده است ما چگونه باید با این سنت کنار بیایم تا کی؟
پدر: تا همیشه مثل همه ما هم با این ماسئله کنار امدیم و میاییم باید بروی دنبال اینده خودت و فقط تلاش کن شکار نشوی
پسر سکوت کرد و جمله ای گفت کاش اینقدر ک ب سنت ها اهمیت میدادی مرا دوست داشتی
پدر:میخواهی بدانی چه قدر دوستت دارم پس چشمانت را ببند
پسر چشمانش رابست سکوت حکم فرما بود باران تند تر شد اسماان نعره میکشید ناگهان پدر گنجشک کوچک را از روی شاخه پرت کرد و گفت این جدایی از اولین روز یکی از عهد های بزرگ ما پرندگان بوده و هست برای بقای زندگی
پسر هنگام سقوط گفت با چشمان خیس گفت:امیدوارم روزی بفهمی جدایی فقط بقا را ضعیف میکند ما کنار هم قوی هستیم کاش بجای عهد و سنت دلتنگی را میفهمیدی امااا .... با سکوتی عمیق سقوط را در برگرفت و پرواز کرد تا ب ابدییت برسد

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: چهارشنبه 30 تير 1395 ساعت: 3:12

دؤنن گئجه آنام گلدی یوخوما
سؤیله دی آی بالام نئجه دی حالین ؟
دئدیم آنا سن گئدندن ائله بیل
بیابانه دوشدوم من آیاخ یالین


دئدی اوغلوم اورگیمده وار داغیم
دئدیم آنا سنله گئتدی خوش چاغیم
سنسیز خزان اولوب او بارلی باغیم
دای باغدا گؤرمورم میوه نین کالین


گونشیم تار اولموش سنسیز آی آنا
گؤیده یوخدو سنسیز حتی آی آنا
یالواریرام دایان گئتمه دای آنا
قوی دادیم من سنله اولماغین بالین


قلبیمی داغلاییر اوغلوم سؤزلرین
خاکیستر اولماسین گؤروم کؤزلرین
آغلاما گل یاخین سیلیم گؤزلرین
گؤز دستمالی ائدیب او اؤرتوک شالین


احمدم یوخودان قاخدیم آیاغا
آنامین عطیری ساچیب داماغا
گؤروم کی آی فامئل آی دوست آی آغا
اولماسین بیر لحظه آناسیز قالین

اوشتوبونلو احمد

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: سه شنبه 29 تير 1395 ساعت: 22:06

از همان ابتدای کودکی زن های زندگی ام هر پنج سال یکدفعه هم برایم تولد نمی گرفتند و
من برای زن های ایستاده در آستانه زبانم هر سال پنج بار تولد می گرفتم
زن های زندگی ام مرا چون سیگاری می دیدند و مدام در حال ترکم بودند و
خاکستر و بلوک های سیمانی بر سر راهم می ریختند و می انداختند و
من چون سیگار و سیگاری نبودم و نفس چاقی هم داشتم از روی موانع می پریدم

تا اینکه روزی ضمایر جمع و من دیگر نبود
زن هایم شدند زن و آن روز
زن ایستاده در آستانه زبان زبان باز کرد و

جیغ

زیر خورشید تابستان می کشید و
در سر بود دردی ز تیر

دست، تیغ برده
در تیر فرورونده بر درد

تن را به تیر درد شسته است
زنِ در آستانه ایستاده بر زبان

ز تیر شکوفه ستاره داده است درخت و آسمان

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: شنبه 26 تير 1395 ساعت: 16:51

گئجه لر یاتمامیشم بس کی گؤزومدن یاش آخیب
وطنی یاد ائله ییب نیسگیلی باغریمسا یاخیب
ایلدریم دؤزمدی بو نیسگیله دهشتلی چاخیب
اؤز اؤزومله دئییرم تانری گلیبدیر نه منه؟
اوزوموز اولدو قارا اولمادیق ائولاد وطنه


وطنی بئش یئره یوخ اون یئره بیز پارچالادیق
اؤز ائلین دادردا قویوب اؤزگه توزوندن یالادیق
آنا یوردوندا گلیب باشقاسینا اود قالادیق
دوشمن اولدوق اؤزومور غرریله بوکدوخ کفنه
اوزوموز اولدو قارا اولمادیق ائولاد وطنه


بیر مثلدیر کی قارانلیق گئجه نین گوندوزو وار
هر نقدر ایری یول اولسا بئله بیرده دوزو وار
چرخی دؤنموش فلگین بیر اوزو یوخ مین اوزو وار
بسکی رحم ائیله مه دی سالدی منی ضعف تنه
اوزوموز اولدو قارا اولمادیق ائولاد وطنه


ظن ائدیریک چیخا قیش بیرجه داها یاز گلجک
ائلمیزه٬ موسیقیمیز٬تار و قاوال ساز گلجک
بلکه بولبول چمنه نغمه خوش آواز گلجک
بس نه گلدی گؤرسن بولبوله گلمیر چمنه
اوزوموز اولدو قارا اولمادیق ائولاد وطنه


وطن ائولادی گرک سیندیرا قاندال قفسی
دوشمنی محو ائله یه میلتین آزاده سسی
بو یازان شعریوین «احمد» گرک اولسون نفسی
وطن اوغروندا خوشا جانینی قوربان ائدنه
اوزوموز اولدو قارا اولمادیق ائولاد وطنه

اوشتوبونلو احمد

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: شنبه 26 تير 1395 ساعت: 8:03

از کوی تو تا خانه ی عشاق دراز است
هرچند بسی دور ولی قبله ی راز است

از اشک تو جارو شده مژگان و درخشید
آن چشم سیه گون تو که چشمه ی ناز است

سجاده به خم غوطه و از می شده رنگین
که از سجده ی من تاقدمت روی نیاز است

,شرح شکن زلف خم اندر خم جانان
کوته نتوان کرد که این قصه دراز است,
,,واله,,

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: شنبه 26 تير 1395 ساعت: 2:17

آن گل هایی که فرستادی
قبل از من پرپر شد
و به من نرسید
ولی هر روز
مشامم را غرق در بوی آن ها می کنم
هوا آلودست
نفسم می گیرد
وقتی هوای خالص می کشم

ته قصه چه می شود؟
ما می بریم؟
البته ما نه شما
شاه مرا می بیند؟
من هم در لیستش جا دارم؟
شب ها برای من هم غذا دارد؟
کم کم تار می بینم
می گویند
اگر داغ پیرو بر پیشانی داشته باشیم
او به استقبال می آید
خیسی چشم هایم
عادت بدنم هست
یا با بقیه فرق دارد؟
من درویش نبودم
لباس مرا هم نو می کند؟
این طناب را خودش انداخته؟
یا هرزه طنابیست که به انحراف من آمده؟
در هر حال
اگر چشمانم را بازگرداند
ممنونش می شوم

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: شنبه 26 تير 1395 ساعت: 2:17





بی پشتوانه از چه بگویم؟نمی شود↓
در چشم های خونی ِ وجدان نگاه کرد
با حرف عارفانه عذابش نمی دهم
می گویم از دلم که مرا مست ماه کرد↓

بردی مرا درون خود و جوش می زدی
لبریز بودی از طلبم تا که ریختی
مَردم برای بردن من با سر آمدند
شعری شدم که از عسل سینه ریختی

حالا بخوان حکایت جوشیدن مرا!↓
پاشیدمت به طرح ِ نشسته در انتظار
گفتم:بلند شو،برو از طرح!مانده ای؟
رفتی و رفتنت شده بیداد روزگار ↓

دستی زدی به رود،سراسر گلاب شد
دستت به خون صنعت قمصر...نکن گلم!
با حسن های شرّ ِ هجومیت می شوند↓
سامانیان گسسته و بی سر،نکن گلم!

بیست و سوم تیر ماه نود و پنج



برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: شنبه 26 تير 1395 ساعت: 2:17

و شبهایی ...که سرده ...که سرده
دل من باز هوای تو کرده
الاهی که بمیره جدایی
منو تنها و آواره کرده

تو ماهی و توی آسمونها
دل من هم رو خاک زمینه
اگه یک روز نباشی بدون که
روزه مرگ گلای زمینه!

تو شبهایی که خون تو چشامه
هوای من یه ابر بهاره
فرشته ام پر و بال کشیده
نکنه اون منو دوس نداره!

تو شبهایی که مرگ ستاره
اسمون هم میخواد که بباره
اگه عطرت نباشه تو باغچه
من و بغضی که تو سیم تاره!

تو شبهایی که دریا و موجا
تن ساحل پر از زخم دریا
نباشی باز همینه تو هرشب
غم دریا و ساحل تا فردا

تو شبهایی که اروم ندارم
شده خسته دل بیقرارم
چه بغضاییکه مونده تو سینم
این اشکا رو تو شعرام میبارم

تو شبهایی که بارون میباره
یکی تنها و چشم انتظاره
که شاید باز با چتری بیایی
سرت رو باز رو شونم بزاری

همون شبها که چشمام میباره
دل من باز هوای تو داره
یه چتر و دو عاشق دوباره...
از عشقی بخونن که آخر نداره

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: شنبه 26 تير 1395 ساعت: 2:17


لاله عباسی سلام

آی . . . رنگارنگ ِ بی هیچ ادعا

عطر ِ تابستان ِ عمر ِ رفته ام

عکسهای سادگی

در حیاط ِ کودکی

یادگار ِ روزگار ِ شادمانی های من

از چه رو پژمرده ای ؟

شاید از احوال من بو برده ای

معذرت میخواهم اما چاره چیست ؟

زندگی دستم گرفت وُ برد وُ برد

عاشقانه بازیم را

کاغذی پرواز های باورم را

خواب بودم ، خورد ، خورد

نازنین همخانه ام شد دشمنم

زخم صد نیرنگ مانده بر تنم

دارم از بیچارگی جان میکنم

آن چنان گم کرده ام پیشانه را

زهر پندارد دلم پیمانه را

محمد محسن خادمپور - 1380

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: شنبه 26 تير 1395 ساعت: 2:17

رهگذر آرام با قدم هایی محکم در عین لرزش غرق در ظلمات ظالم می گذرد
شب به شب ، کوچه به کوچه .
هر باریکه هزاران خاطره با خود می آفریند
چه زیادند در این کوچه ها کسانی که بوده اند و نیستند ..نبوده اند و خواهند بود ....
هر شب یک کوچه ی جدید به کیلومترشمارش اضافه می شود..
هرازگاهی نور عبوری ماشینی با صدایی خشمگین ترس می آفریند ، ترس تلخ نبودن ،، ترس سرد شهر مبهم ابدی.
ترس مرگ .
.
او می گذرد و هرشب آرزوی کوچه هایی جدید را با خود زمزمه می کند ، کوچه هایی که به نظر جذاب و جذابترند،
تپش قلبی که بوق ماشینها هدیه اش می کنند و او بی اختیار زیر لب می گوید .. فقط یک کوچه ی دیگر..
فقط یکی..
شاید آن ماشین او را گم کند .

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: شنبه 26 تير 1395 ساعت: 2:17

صفحه بندی